تبليغاتX

***

***

*** پیغام مدیر *** : درود بر شما دوست گرامی به وبلاگم خوش آمدید . امیدوارم دقایق خوبی را در این وبلاگ سپری کنید . *** نظر یادتان نره . با تشکر مارال ***

*در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار*** کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش*

گريه کردم اشک بر دلم مرحم نشد ناله کردم ذرهاي از دردهايم کم نشد

زود تر از تو
اگر بمیرم
عشقم را نه می سوزانم
و نه
به خاک می سپارم
در دستان تو 
جای می گذارم
دست هایت را
مشت کن
محکم
اگر
روزی روزگاری
خسته و ناتوان شدی
بر سنگ اش بنویس
همرنگ نامت
ابی ابی
و به دریا بسپار
چون
من هم با عشق تو
چنان خواهم کرد
 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:32 توسط maral |

با دست های کوچک خود راه گریه را بست

تا این که اشک امد و بر گونه اش نشست

انقدر گریه کرد که افتاد روی میز

مانند یک پرنده ی کوچک دلش شکست

این بار با پرنده و شب جمله ای بساز

مارال اشاره کرد به راه دور دست

ده سال می شود که او رفته اسمان

خانم اجازه رفته ولی بر نگشته است

خانوم خنده ای زد و پرسید دخترم

در جمله های ناقصت اصلا ستاره هست

ترسیده بود این بار نمره اش کم شود

خانوم .... شب ... دومرتبه بالا گرفت دست

خانوم اجازه ؟! صبح و شب ما یکی شده

خانوم اجازه ؟ خانه ی ما بی ستاره است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:45 توسط maral |

بهتر انکه بوسه ات را به سنگ بخشیده بودی تا به لب من

اگر پرنده ای به دنیا می اوردی

در گرمای اغوشت پناه می گرفت

ولی اکنون که انسان به دنیا اورده ای

تنهای تنها مانده ای ای نازنین

اگر درختی به دنیا می اوردی

از اوای ترانه ات به سبزی می گرایید برگهایش

وقتی که انسان را برادری جز دشنه نیست

آه چه سخت است انسان زاده شدن

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:18 توسط maral |

روی جدول شکسته یه پسر بچه نشسته

قوطی کبریت را گرفته توی انگشتای خسته

تو چشاش ستاره مرده سه روزه هیچی نخورده

سر رسیدن بهارو کسی یادش نیاورده

اقا کبریت اقا کبریت خانما ادما کبریت

ادما تو فکر عیدن فکر یه ماهی سفیدن

اونا از ماشیناشون هیچ صدایی نشنیدن

دیگه شب از راه رسیده غنچه ی غروب را چیده

از پسر بچه ی خسته کسی کبریت نخریده

پل عابر پیاده تنها جای امن خوابه

رو لب اون پسر اما یه سوال بی جوابه

ای خدا چرا نمی شه کبریتام یه لقمه نون شه

جای خواب من رو ابرا روی بوم اسمون شه

پسرک موقعه خوابه وقت یه رویای نابه

فردا که بیدار شی از خواب عیدی تو یه جوابه

پسرک بیدار نمیشه انگاری تمام عمرش

توی خواب بوده همیشه

کبریتای نم کشیده روی پل ریخته کنارش

خیره موندن به خیابون اون چشای بی قرارش

هنوزم رو پل خوابیده با چشای باز تو بارون

توی مرخصی عیده پاسبون این خیابون


نوروز 87بر همگان مبارک


این عید باستانی را به همه تبریک میگم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 6:53 توسط maral |

امشب دلم گرفته ، مانند ابر نازا

خواهد ببارد اما ، بغضش نمی شود وا

امشب هزار غصه ، بر دوشت دل نشسته

این کوه غم و غصه ، پایان ندارد ایا

بی تاب و بی قرارم ، بی خود تر از همیشه

ارام چون بگیرم ، با قلب نا شکیبا

چنگ عقاب حسرت ، امشب گرفته بالم

دانم تو را نبینم حتی به خواب و رویا

باز آ و بر گلویم ، خنجر بزن ز کینه


تا بشکنی دوباره ، این بغض کهنه ام را

دانم سحر نیاید ، دیگر به دیدگانم

پایان ندارد این شب ، این دیو مثل یلدا

از دست این زمانه ، دیگر تحملم نیست

خود را کشم به اتش ، دل را زنم به دریا


... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

آرزو
 به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزو های منی کاش ! یکی از آرزو های تو باشم


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:56 توسط maral |

دل من نرم از این فتنه و آشوب

دوباره سخت مجنون شد

سرم مدهوش دلم پر جوش

نگاهم کوهی از یخ _ کوهی از اندوه بی

پایان

اهورای من ای نامیرا

ای صد پاره ی خونین که دل خوانند

دگر مدفون آوار است

هر یک پاره اش تمثیلی از جان کندنی زار

 است

نی سر مست پر شور از امید !

به جای آنکه گویم شعر مستان را

به جام غم به هذیانی لبالب می سرایم

مرگ را شعر زمستان را

دل شوریده ام ارزانی اندوهت ای شیرین

ای یاد تو دیوان من و نام تو اهنگین

پروازت سلامت باد

ای سیمرغ پاک ائین

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:59 توسط maral |

مگر می توان چشم پوشید


تو بیدار تر از بوی صحرا به


صبح بهاری


تو روشن تر از آفتاب سر


ظهر


تو زیبا تر از کوچ مرغابیانی


به پاییز

تو پرواز برگی


تو را دوست دارم


مگر می توان خم به ابرو


نیاورد


دلی نیست با تو که دلخواه


خواهد


تو چون تند بادی


ــ رها گشته ی دشت


که هر جا به دل خواه سر


می گذارد


تو ابری !


مگر می توان خم به ابرو


نیاورد


مرا با غم خویش واگذارم



نپاید


تو آهی که از لب بر اید

سرابی !


فریبی ! مرا با غم خویش


واگذارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:37 توسط maral |

 

ای در نــــــــــگــــهــــــت شـــــــعـــــلــــه ی لــــبــخــنــد بــــــــــهــــــاران

در جــــــــنــــگــــل مـــــژگـــــــان تــــو اهــــو بـــه چــرا گـــــرم

انــــــــدوه بــه شـــــب زلــــف تــو چــــون آه دل مــــــن

آغــــوش تــو پــر عـــطــر چــو بــاغ شـکـوفــان

جـــام مــی لــــبـهـای تــو پــر جــــــوش

چــشـمـان تـو غـمگین و سـیه پـوش

آن مـــــــیــــزنـــدم طــــعــــنـــه کـــه از مـــــــیــــکــــده بـــــر خــــــیــــز

ویــــــن غــــرق تـــمــنــا کــه مـــپــرهــیــز ـــ کــه بـــــنــشــیــن

دیــــــریـــســت کـــه شــــب ریــــخــتــه غـــــمـــنــاک

چـــــــــــــــــــــــــــون خــــــــــــــــــــــــاک . . .

بـرکـاسـه ی چـشـمـــــان درخــشـان ســــتــاره

مــه گــم شــده در ظـلــمـت جـــاویــد . . .

من گام نهم سوی تو شاید به ســر ایـــد

روزان غم من ... تــا مــاه بـــرایــد

                                      روزان غم من .. تا ماه بر اید

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:1 توسط maral |

بعد از ان باران

بعد از ان باران سرد و ساکت و خاموش ،

افتاب پاک خواهد تافت

ابشاری از طلا در کوچه ها خواهد ریخت

زندگی در شهر ما ، اواز خواهد خواند

برگ ها از عطری خوش ، لبریز خواهد شد

هر لب بسته ،

توی خانه قصه ای شاد خواهد گفت

و باغبان پیر ، سر به سوی اسمان ،

خانه ات اباد ،خواهد گفت .

 

درد من حصار برکه نیست . درد من زیستن ماهیانی است که فکر

دریا به ذهنشان خطور نکرده است ... از درد سخن گفتن و از درد

شنیدن با مردم بی درد..... ای خدا این چه دردی است ؟!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:44 توسط maral |

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

 به تن کن پیرهنی رنگ محبت بخون

 با من که با من زنده هستی

 

سلام بچه ها

امروز تولدمه

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:56 توسط maral |

آنکه اول غرق گردد کشتی امید ماست
گر سراب ناامیدی را فلک دریا کند

Home
Email
Night Skin